سحر طاقت نداردو صبح صداقت... کاش همه ی هفته جمعه بود

کوچه های دلتنگی با عطر عدالت تو لبریز می شود یا مهدی

آقا ما کی به قامت تو اقتدا خواهیم کرد؟

دل ملول ما از غیبت طولانی تو آب شد

به عشق دیدارت هزاران سینه چاک کردیم

رخ بنما ای یوسف ما ،چاه غیبت را رها کن و جام شوق دیدارمان را درهم شکن

ای چهل چراغ آدینه ها ،ای ستون آسمان ها ،ای آسمان ستاره های بی فروغ ،ای خط پیداوپنهان روزگارم

ای بهشت من روز وشب به سوی ساحل تو به نماز انتظار قامت خواهم بست تا بالاخره قنوتم به دریای اجابت برسد

میان پاره های ظلمت، پرتو نور تو را جستجو می کنیم ای همدم شب های بی سحری ما

خسته و آشفته در بیابان سرگردانی پنجره امید را می گشایم تا شاید روزی ابربارانِ غم وتنهایی کنار رود و به خورشید فرصت طلوع بخشد

لشکر واژه ها را به میدان فرا می خوانم تا قافیه ی دلِ تنگ و غم بارِ ما باشید. تیغ سروش شعرم را جلا می بخشم وشمیم شبنمِ روی گل نرگس را به تصویر می کشم تا دل از ترنم یادت همیشه زنده بماند

غزل درپای غزال می ریزد غزلسرا ،عارف درپی یار به خرابه می رود ، سالک در کوی دلدار قدم می گذارد. ای غزاله ی خانه ی دل ما ای یار سیرو سلوک ما،خود درهم پیچ مضمون همه اندیشه ها را و این گونه با مطلعی نو سیرابمان کن که :"به انتظار ،یوسفِ زهرا پایان بخشید"

به امید اینکه به زودی بانگ اذان ظهورت از مأذنه هاومناره ها طنین انداز شود